روز آخر روز سفر
خسته ام .
در اين دياری که هيچ کس حرمت اشک ها را نمی داند ،
چه جای ماندن است ؟
خسته ام . خسته ،
در اين دياری که هيچ کس رنگ نگاه را نمی شناسد ،
چه جای نظاره کردن است ؟
در اين غروب عقيم که به هيچ طلوعش اميد نيست ،
چه جای انتظار است ؟
نمی دانم . صدای مرگ می آيد ...
وبايد رفت . بايد رفت .
سفر بايد ...
Comment