خودکامگی
سیاست محترمیست
وقتی شعر خوب
در حال بد نطفه می بندد
ما
دست به دامان باد های مدیترانه ای بودیم
از ما چه پنهان
تو می دانستی
بی تاب که باشی
سقف اتاق هم می بارد
راستی
چه باید کرد
با باغبانی که گل می چیند؟
با پنجره ای که رو به سایه است؟
با حرف هایی که با خودکار نوشته ایم؟
قدم هایمان
درگیر سنگینی چکمه های گل آلودمان شده
ولی
تو
آسوده باش..
من هرگز برای تو چتر نمی آورم
به سوگ نشسته ام
رحلت مادر درونم را
به سزاواریم کدامین ناسزاواری گره خورده است ؟
تابستانی که در وجودم به انجماد محض رسیده ؟
یا زمستانی که هم آغوش پاییزمان شده ؟
در بی گاه بی عشقی
رنج بازی می کنیم
تا ارضای این زجر نامه
تلاطم شعری بیش فاصله نیست
می بینی ؟
در گاه مان
سیاه سر بر آورد
از خاک سبزم
آه از نهاد خاکستر
دست از خرابه های شهر
آری مسیر سرنوشت ما
همیشه دباغ خانه است ..
وقتی سکوتم توان دریدن حنجره ام را دارد
وقتی سکوتم توان دریدن حنجره ام را دارد
وقتی سکوتم توان دریدن حنجره ام را دارد
..
من به این شهر بی اعتمادم
من به این شهرررر بی اعتمادم
بسکه بر دشنه ها تکیه دادم
بسکه بر دشنه ها تکیه دادم
بسکه بر دشنه ها تکیه دادم
تکیه دادم
..
دست طبیعت
هیچ ظلمی را بخشاینده نیست!!
نفرین به طبیعت
نفرررین به طبیعت
اگر
ذره ای
ذرررره ای
نکند آنچه باید
آى طبیعت!!
زیبای کثیف
عظمت پست
ننگ به تو
نفرین به تو
اگر نکنی آنچه باید
در مسیر زمان
پوست انداخته ایم فقط
پروانگی
لیاقتیست که نداشتیم
و در انزوا
در خود دفنمان کرد
پیله ای که نتنیدیم
افسوس سکه های روز مبادا
که خرج شد
فراموشی
آغاز بطلان بود
و مرگ ..
آغاز فراموشی
بی عاریه باد های مشرقیست
که باران دیر بارید
قامت کوه های البرز
به بلندای پرواز قاصدک نبود ..
هبوط قاصدک
تاراجی از نسیم بود
وقتی طوفان
لای شاخه های زمستان شکنجه می شد..
با این حال..
عطر کرفس های کوهستان
هنوز خوب است ..
شاعرانه بخوان
صادقانه بگو
نارنج های شیراز
هنوز تشنه اند..
های و هوی گنجشک ها بی بهانه نیست
وقتی کلاغ عشق بازی می کند
آری حال ما خوب است
مهربانی همین جاست
لای یک دفتر مشق
ساعت عقربه دار خوب می فهمد
لذت بوسه ی صبح را
گل شب بو خوب می فهمد
و تو اینجا , دوری ..
بادبادک خوب می فهمد..
تو هم چون دیگران رفتی ولی من همچنان ماندم
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم
مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی
بلا تکلیف من بین زمین و آسمان ماندم
تو را گم کرده ام آن گونه که گم کرده ام خود را
نشانی نیست از تو آن چنان که بی نشان ماندم
تو را صد حنجره آواز تا شیراز با خود برد ..
و من چون بغض کوری در گلوی اصفهان ماندم
تو با اسب سفید بالدار آرزو رفتی
و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم
نه حالا بلکه عمری با دل من این چنین بودی
نبودی هر زمان بودم نماندی هر زمان ماندم
تو با اخمت به من گفتی که از پیشم برو رفتم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان ماندم
اگر بار گران بودی اگر نامهربان بودی
تو گفتی می روی اما من ای نا مهربان ماندم..
شعر از دوست عزیزم علی ثابت قدم
زندگی سگی ما
زندگی گربه ای شما
گربه سگ
فقط افسانه است..
.
این روز ها بازار خیانت داغ است..
همه خیانت می کنند..
شما چطور ؟